تبليغاتX
یکی مثل همه

من از این طرف خیابان می‏آیم و تو از آن سمت، نگاهمان زودتر از خودمان به هم می‏رسد.
مثل غریبه‏ای می‏گذرم.
برنگرد و به راهت ادامه بده، مگر یادت رفته است؟ من قسم خوردم که راز عشقم به تو را با خود به گور ببرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 6 قبل از ظهر  توسط آرش  | 


خسته از نقش های تکراری
فرو رفته از خویشتن فراموش شده
صداقت روحم اسیر دیو تظاهر است
و من
بازیگر قصه های تکراری ام
......
آی
بازیگر قصه های تکراری
به کدامین انگیزه خود را تکرار میکنی ؟
قصه ها متفاوتند
تو خود برگزین


نقل از وبلاگ shahrzad bahiraei
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر  توسط آرش  | 

ناز بکشم ؟؟
نه !!
غرورم رو زیر پا بگذارم ؟؟
برای چی ؟؟
نمیدونم این فیلم بازی ها برای چیه ؟ ولی من اهلش نیستم
من رک و راستم
همین
این واسه زندگی کافی نیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط آرش  | 


تلویزیون داشت فیلم روز سوم رو نشون می داد ؛اولش رو که دیدم دیگه نتونستم نگاه کنم
هنرپیشه فیلم عین خودش بود ؛ آخه اونم جنوبی بود
چشم و ابروی مشکی ؛ صورت سبزه ؛ همون چادر مشکی عربی و صندل ها ...
الان داره چیکار میکنه ؟ شوهرش چطور آدمیه ؟ دوسش داره ؟ اصلا یاد من می افته ؟ من رو بخشیده ؟
آخرش هم نفهمیدم واقعا عاشق من بود ؟ یا ؟
البته به اندازه کافی انگیزه برای تنفر بهش دادم
ای خدا این خاطره ها کی دست از سر من برمیدارن ؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر  توسط آرش  |