تبليغاتX
یکی مثل همه

هر زمان كه از جور روزگار و رسوایی میان مردمان، در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشك می ریزم و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می آزارم و بر خود می نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می فرستم و آرزو می كنم كه ای كاش چون آن دیگری بودم، كه دلش از من امیدوارتر و قامتش موزون تر و دوستانش بیشتر است. و ای كاش هنر این یك و شكوه و شوكت آن دیگری از آن من بود، و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم كه حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام كمترین خرسندی احساس نمی كنم .

اما در همین حال كه خود را چنین خوار و حقیر می بینم از بخت نیك، حالی به یاد تو می افتم، و آنگاه روح من همچون چكاوك سحر خیز بامدادان از خاك تیره اوج گرفته و بر دروازه بهشت سرود می خواند و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می دهد كه شأن سلطانی به چشمم خوار می آید و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم.

ویلیام شکسپیر

 

+ نوشته شده توسط يكي در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 10 بعد از ظهر |